همانطور که روی نیمکت پارک نشسته بود، به جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت، با کف دستانش چشمانش را مالید و گفت: «خیلی خستهام.»
+ «از چی خستهای؟»
مکث کرد. چند ثانیه به دور خیره شد و بعد برگشت به نیمکت تکیه داد. گفت: «از ذهنم...
از اینکه همیشه باید عقاید درستی داشته باشم.
از اینکه باید به هر گزارهای شک کنم.
از پادگزارهها. از جنگ دیالکتیک و بیپایان گزارهها و پادگزارهها. از داوری کردن.
برچسب: گزاره, نویسنده: هلیا حسینی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 18:32